Tuesday, February 25, 2003
. . .
Monday, February 24, 2003
ديشب رفته بودم يك كنسرت موسيقي كلاسيك. فلوت و پيانو. همنوازي جالبي ميشن اين دوتا. خيلي حال داد...
تو اين كنسرت آقاي دكتر آريان پور هم حضور داشتن. ايشون از بزرگترين اساتيد موسيقي هستن كه مطمئنم ازون آدماييه كه 120 سال ديگه معروف ميشن(همون حكايت مشهور هنرمندا و شهرت پس از فوت)!
نكات قابل توجه ازانتخابات 9 اسفند
- حضور غلامحسين كرباسچي تو اين انتخابات از اتفاقات جالب اين انتخاباته، ايشون در جريان حكم دادگاهش به 20 سال انفصال از خدمات دولتي محكوم شده بود و حالا ميبينيم ايشون وارد معركهء انتخابات شدند! معاون سابقش آقاي قبه هم وضعيت مشابهي داره. تقريبا ميشه مطمئن بود كه كرباسچي راي اول تهران را كسب خواهد كرد. در ليست ائتلافي كارگزاران يك اسم شناخته شدهء ديگه هم به چشم ميخوره: رسول خادم! يعني همون كسيكه سال 76 رسما از آقاي ناطق نوري حمايت كرد و دقيقا مقابل كارگزاران ايستاد!
نكته: البته در مورد حضور كرباسچي حرف و حديث بسياره! سراسر شهر مملو از پوسترهاي عكس و نام كرباسچيه اما با اين جال همه ميگن كانديدا نشده! تو روزنامه ها هم ظاهرا تكذيب كرده حضورشو تو انتخابات! اما تمام پوسترهاي كارگزاران (حتي اون پوسترايي كه ليست كارگزاران توش نوشته نشده) منقش به تصوير و نام كرباسچيه! من كه معني اين كارو نميفهمم! شايد ميخواد عمدا مردم را گمراه كنه تا بعدا بتونه به راي آوردن (درعين كانديدا نشدن) بنازه!!
- ابراهيم اصغرزاده اينبار هم تو انتخابات شركت كرد. خدا كنه وارد شورا بشه، در كنار كرباسچي شوراي مهيج و پرسروصدايي تشكيل خواهد شد! شعار تبليغاتي اصغرزاده هم نشون ميده كه چقدر دنبال جنجال آفرينيه: "شهرمان ا از مافياي زمين و مسكن آزاد ميكنيم"
- شعار "ادوار تحكيم وحدت" (نميدونم همون دفتر تحكيم وحدته يا نه) هم خيلي عجيبه! اينجوري نوشتن: "مرحله دوم، شهر الكترونيكي"! نميدونم اينا واقعا اينقدر خيال پردازن يا مردم تهرانو اينقدر احمق فرض كردن!
- در مجموع تو انتخابات امسال از سراسر ايران حدود 25 هزار نفر كانديدا شدن! بدون در نظر گرفتن افرادي مثل كرباسچي كه چندين ميليون راي خواهد آورد، بقيه افراد كافيه بطور ميانگين فقط 1500 راي بيارن! درنتيجه انتخاباتي بزرگ پيش رو خواهد بود! و تحريم و اينجور حرفها تاثيري نخواهد داشت!
- من خودم تو اين انتخابات شركت نميكنم! چون معتقدم هيچ تاثيري در بهبود كيفيت شهر تهران نداره!
. . .
Sunday, February 23, 2003
حرامزادگی +
حرامزادگی
بقول آقای بهنود بايد خوشحال بود که عقل سنيزان نيز اجبارا با تکنولژی آشنا شدند!
و اين منم زنی تنها در آستانهء فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهء زمين
و ياس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دستهای سيمانی
امروز روز اول ديماه است
من راز فصلها را ميدانم
من حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
در آستانهء فصلی سرد،
در محفل عزای آينه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه ميشود به آنکسی که ميرود اينسان صبور، سنگين، سرگردان؛ فرمان ايست داد؟
ديگر چگونه يکنفر به رقص برخواهد خاست و گيسوان
کودکی اش را
در آب های جاری خواهد ریخت؟
ستاره های عزيز، ستاره های مقوايی عزيز
وقتی در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه ميشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم ميرسيم
و آنگاه خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است،
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهد شد
ای يار! ای يگانه ترين يار! آن شراب مگر چند ساله بود؟!
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوتهای ميان کلاسهای محبت عريانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آنشب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشی آبی بود
و آن کس که نيمه من بود، به درون نيمه من بازگشته بود و من
در آينه ميديدمش
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
انگار مادرم گريسته بود آنشب
آيا دوباره گيسوان را در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانيها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا روی ليوانها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: ديگر تمام شد.
گفتم: هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم.
من از کجا می آيم
من از کجا می آيم
که اينچنين بسوی شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم.
شايد حقيقت آن دو دست سبز جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر
وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخواب ميشود
و در تنش فوران ميکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد.
ای يار! ای يگانه ترين يار!
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
فروغ فرخزاد
Saturday, February 22, 2003
. . .
نميدونم کدوم آدم بيکاری نشسته اين اطلاعاتو محاسبه کرده:
چطور ميشه بيل گيتز رو ورشكست كرد ؟!!
1 - بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درامد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال!
2 - اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيوفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده!
3 - آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي داره و بيل گيتس به تنهايي ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
4 - او ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند!
5 - اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخوره و همه 30 ميليون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس بشه!
6 - اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان ميشه! يا به تنهايي درامدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
7 - اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاري كنيم ، ميشه جاده اي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
8 - بيل گيتش امسال 40 ساله ميشه. اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزي 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره!
9 - اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!!
همچشن اومد تو اتاقم كه معلوم بود ميخواد حرف مهمي بزنه! چند لحظه اي ايستاد تا ارباب رجوعي كه داشتمو بفرستم بره پي كارش، بعد از اينكه ارباب رجوع رفت سريع رو كرد بهم و گفت: دوشنبه شب مياي يا نه؟!
- كجا؟
يك جاي خوب!
- آخه كجا؟
عيد الزهرا!
- كجا؟!!
عيدالزهراس بابا ژس فردا! عمر كُشونه بابا! خيلي حال ميده، حاج آقا ..... هم هست!
- خوب چيكار ميكنن اونوقت!
صفا! هرچي دلمون ميخواد به عُمَر ميگيم! نا سلامتي شب هلاكتشه!
- آخه چرا؟! مگه چيكار كرده؟!
چيكار كرده؟!!! مرتيكه ...... هر بلايي خواسته سر حضرت زهرا آوُرده!
- اونوقت اگه ما فحش بديم درست ميشه؟!
برو بابا توهم! ميخواي نياي بگو نميام ديگه...مسخره!
Friday, February 21, 2003
. . .
خيلی خوشحالم! وبلاگ سرزمين رويايی مجددا شروع به فعاليت کرد. ميدونم که بابک (نويسندهء سرزمين رويايی) با انرژی و قدرت خيلی بيشتر از گذشته فعاليتشو ادامه خواهد داد. بهرحال مطالبشو از دست ندين که شاهکاره.
براش آرزوی موفقيت ميکنم...
از وبلاگ سرزمين رويايی:رازي كه زنها بايد بدانند....
اكثراً در برخوردها نگاه سبب كشش ميگردد ولي بمرور زمان و برخورد مداوم بين زن و مرد تاثير آن از بين رفته و هويت جاي آن را ميگيرد.زنها معمولاً سعي ميكنند با تعويض لباس و آرايش تغيراتي در خود بوجود بياورند تا سبب كشش ديگران بسمت خود شوند…....خانمها ….زيبايي حق شماست و زيباترشدن هنر شما.ولي خدا وكيلي روزي 60كيلو كرم پودر و روژلب وهزارتا كوفت زهرمار ديگه از چهره شما چيزي بجز يك مداد شمعي نميسازه!!!!…شما بايد در فكر يك جذابيت دائمي باشيد…اين جذابيت چيزي بجز مكالمه نمي تونه باشه.خانم دوميرسن فرانسوي در نامه اي به دخترش نوشت: مبادا چيزي كه براي شوهرت تعريف ميكني تكراري باشد…اشتباه نكنيد!منظورم وراجي نيست! ..اگر مي خواهيد شوهرتان را اسير كنيد از ابراز احساسات غافل نشيد…منظورم از احساسات I love you ، عسلم ، عزيزم بازي و رفتار كليشه اي نيست…بلكه دقيقاً منظورم ابراز علاقه شما در لحظاتيست كه تقارن جسمي داريد…و من نميدونم چرا بجاي اينكه با هم شروع به پرواز كنين خفه خون مرگ مي گيرين و معاشقه رو تبديل به يك عمل مكانيكي ميكنيد.
يكي از اشتباهات بزرگ زنان اين است كه فكر ميكنند هرچه سربزيرتر باشند جذابتر ند!آنها حتي با شوهرانشان راحت نيستند چون ميترسند ميل طبيعي آنها نشانه كجروي تلقي گردد!!!!..خانمها اگر شوهري داريد كه اينقدر بي فكر ميباشد حتماً او را به روانپزشك معرفي كنيد.من به همه زنان توصيه ميكنم كه اين افكار قديمي سر تا سر چرند رو از ذهنشون بيرون كنند و بدست خود باعث يكنواخت شدنشان براي همسرشان نشوند..خانمها ....آقايون هم گاهي دوست دارند خودشون رو لوس كنند!!روشون نميشه بگن ولي 2 برابر زنها مي خوان كه نازشون رو بكشين!!
….بدونين همانطوري كه آقايون وظيفه دارند با گفتار و نوازش ، شما رو براي معاشقه آماده كنند متقابلاً شما نيز وظيفه داريد محرك احساست وي بشويد..هرقدر كه محبت قلبي شما به او زياد باشد ولي همسرتون 2زار شادابي و نشاط هيجان از شما نبينه همه آن را به حساب بي علاقگي شما ميذاره..هي نگين حس كنه ،حس كنه!
يه مدت كه بگذره و چيزي نبينه فكر ميكنه كه داره اشتباه حس ميكنه!!!بزرگترين راز حفظ محبت مردان اين است كه شوهر بداند همسرش از وي اقناع گشته و شما با نوازشهاي طولاني به او بفهمانيد كه زماني را كه با وي گذرانديد هرگز فراموش نميكنيد.خانم نيتون دوكلاس ميگويد:زمانيكه احساساتم رو در روابط به شوهرم منتقل ميكنم متوجه ميشوم كه او مرا ميپرستد..يا در كتاب خاطرات لينكلن ميبينيم كه : همسرم در بستر به يك اسطوره تبديل ميشد…اين رازيست كه خانمها در صورت بكار بردن آن همسران موفقتري خواهند بود.هيچ مردي از زنش نوازش طلب نميكند ولي شما اگه واقعاً دوستش داريد و به فكر زندگيتون هستيد اين كار رو انجام بديد..مردها بخاطر غرور دائم اين مسئله رو پنهان ميكنند ولي بدونين كه اين بهترين تاثيريست كه شما بروي همسرتون از نظر عشق و علاقه ميتونيد بذاريد…پس نوازش،نوازش و باز هم نوازش …اين عمل چندين برابر اون چيزي كه حتي فكرش رو ميكنيد پيوند شما رو با همسرتون محكمتر ميكنه….
باور کنيد عکسی که ميبينيد کار شده نيست! امروز موقع نصب ياهو مسنجر با اين صحنهء عجيب روبرو شدم!!
راستی من مسنجرم قاط زده! نميدونم چه مرگشه که به هيچ وجه با آيدی خودم نميتونم برم تو مسنجر! حتی از خونهء دوستام، يا از اينترنت شرکت هم نميتونم با مسنجر کانکت بشم. درحاليکه ميتونم برم تو Mail Box و راحت نامه هامو بخونم، يعنی هک نشدم! با آيدی دوستام راحت کانکت ميشه ها، فقط به آيديهای خودم گير داده!
کسی ميدونه اين مشکل از کجا ممکنه باشه؟!
Thursday, February 20, 2003
ديروز سری زدم به اولين مطالبی که مينوشتم، خيلی حال داد. مخصوصا اولين مطلبی که نوشته بودم (چون دستور لينک دائمی نداره، فقط به صفحش لينک ميشه).
در مورد هايده بود، خداييش هم عجب آهنگ زيباييه...
. . .
من بالاخره تونستم قفل ياهو مسنجرو تو شركت بشكونم! خيلي حال داد! حالا هركي ندونه فكر ميكنه 24 ساعته تو چتم... همينجوري فقط كرمم گرفته بود كه قفلشو بشكونم...
پروكسي مسخره اي روش گذاشته بودن تا كسي نتونه تو ساعات كاري چت كنه! خداييش اينجور كارا تو ايران و براي ايرانيا اصلا جواب نميده!!
Wednesday, February 19, 2003
: عــيــد غــديــر خــم مبــارك :
. . .
امروز شرکت محل کار بنده رسما اعلام کرد که تا آخر سال همهء کارمندا بايد حتی جمعه ها و تعطيلات هم بيان سرِکار! پولشون بخوره تو کلهء مبارکشون، آخه اين چه استثمار مسخره ايه...!
فکر کنم تو اين يکماه باقيمونده ميخوان به اندازهء تراکتور از هر کارمند کار بکشن... البته همکاران متاهل چندان ناراحت نيستن، چون فکر پولشو ميکنن، اما امثال بنده که نيازی به اين پولها (فعلا) نداريم، چه گناهی کرديم؟! نميگم از پول بدم ميادا، اما فعلا ارزش نداره اين همه وقتمونو بذاريم بخاطر پول!
برای تفريح دنبال فرصت مناسبی ميگردم، حتی برای يکساعت...
يك عادتي دارم كه هميشه آذارم ميداده! البته نميدونم، شايد ريشه تو دوران كودكيم داشته باشه...
متاسفانه در اغلب مواقع وقتي ميبينم همه چيز روبراه و درسته، همهء شواهد يك چيزو اثبات ميكنه، همه دلايل نشون ميده كه نظرم در مورد مثلا يك نفر درسته، اما بازم بند ميكنم به كوچكترين و ريزترين دلايلي كه نظرمو نقض كنه!! يعني اگه يك دليل كوچيك براي رد نظرم در مورد ديگران پيدا بشه، چشممو روي همهء دلايل تائيد كننده ميبندم و گير ميدم به همون يك مثال نقيض!
اين خيلي آذارم ميده...
مثلا در مورد يكي از دوستانم... همه شواهد نشون ميده كه اونچه تو نظر منه درست و دقيقه. ته دلش هموني ميگذره كه من بهش مي انديشم. اما با همهء اين تفاسير يك نكتهء خيلي خيلي كوچيك در ماههاي گذشته ازش شنيدم كه همين دليل كوچيك مجبورم ميكنه كه چشممو ببندم رو دلايل د استدلالات قوي!
حتما بايد اين حسو از خودم دور كنم...
Tuesday, February 18, 2003
. . .
بحث Valentine اين چند روز خيلي داغ بود! مراسم امسال روز جهاني عشق براي من كه خيلي بيادماندني شد! موضوع از اين قراره كه بنده بعلت تغييرات احتمالي چند روز آينده در نوع رابطهء دوستي، براي خريدن كادو هيچ فكري نكرده بودم، روز قبل از ولنتاين يكي از خانوماي محترم فاميل كه هم منو ميشناخت و هم دوستمو پيشنهاد داد كه برم براش شكلات بگيرم! منم رفتم تو يك فروشگاه بزرگ و هر چي گشتم شكلات خوب پيدا نكردم! يهو چشمم افتاد به "بستني زمستوني شيبا"! يادم اومد كه دوستم علاقهء بسيار بسيار زيادي به بستني زمستوني داره! در نتيجه 20 تا بستني زمستوني خريدم و مثل شكلاتاي سوئيسي بسته بندي كردم و با كلي دودلي كه خوشش مياد يا نه، بهش دادم! طفلك يكساعت داشت ميخنديد!! به اينصورت شكرخدا Valentine امسال هم بخير گذشت، سالهاي بعدهم خدا بزرگه!
سيزده چهارده سالم بود كه بخاطر مشغلهء شديد درسي كم كم به اين نتيجه رسيدم كه 10 ساعت خواب در شبانه روزمو بايد به 8 ساعت برسونم! عادت كرده بودم...
و حالا بازم به اين نتيجه رسيدم كه بعلت مشغلهء كاري بايد كم كم 8 ساعت خوابمو برسونم به 6 ساعت . بازهم دارم به وضعيت جديد عادت ميكنم! خدا آخر عاقبتمو بخير كنه!
Monday, February 17, 2003
. . .
بايد يک قانون درست و حسابی برای اين Serverهای مضخرف بذارن! اين همه پول ميگيرن، ادعاشونم که گوش فلکو کَر کرده با اين حال بازم هميشه قطعن! از وقتی از مسافرت اومدم اين Server پدر منو در آورده! سرعتش شده مثل اينترنتهای زمان عُمَر و ابوبکر! واقعا اعصاب خورد کن شده!
با اين وضعيت آدم بايد تو ايران هميشه حداقل از دوتا Server استفاده کنه که اگه يکيش قطع بود لااقل اون يکی کمک کنه!!
يک انتخاب! يادتونه از يک انتخاب خيلی مهم براتون صحبت کردم، الان کم کم دارم بهش نزديک ميشم. انتخابی که بايد عاقلانه، منطقی و با بررسی همهء جوانب صورت بگيره. بازسازی کردن پُلهای خراب گذشته درديو دوا نميکنه، ساختن معابر جديد تنها راه رسيدن به هدفه! دور شدن از شخصيت متزلزل گذشته های نه چندان دور، و نمايش شخصيت جديد بدون حالگيری از ديگران! و اين هُنريه که الان زمان نمايشش فرا رسيده...
يکی از بزرگترين دلگرميهام سکوت توام با رضايت يک پيرمرده، دمش گرم!
Sunday, February 16, 2003
. . .
يک چيزی ته گلوم گير کرده! چيزی که ازش ضربهء زيادی خوردم: مخفی کردن خود واقعی!
البته خوبه که کسی به شخصيت واقعيتون پی نبره، خود منم هيچ وقت اجازه نميدم کسی به تمام زوايای شخصيتيم نفوذ کنه. ولی خوب بعضی آدما هر کَسی نيستن. بايد به اين توجه کنيد. اگر کسيو دوست داريد، رُک و پوست کنده بهش بگيد دوستت دارم، آرتيست بازی و مخفی کاری و بلعيدن حس زيبای دوست داشتن هيچ کمکی به شما و اطرافيانتون نميکنه. من که خيلی ضربه خوردم از اين خودداری بيجا، اما ديگه نميذارم حسّی دور از چشم من در مورد من شکل بگيره!
بعد از يک هفته، سلـــام!
داشتم ميمردم از بی وبلاگی! يک هفته رفتم مسافرت، خيلی هم حال داد. سفر خيلی خوبی بود... اونجا کافی نت هم رفتم ولی بدبختانه اون سيستم با يونيکد آشنايی نداشت! حوصله هم نداشتم که زياد باهاش ور برم. اونجا با اکسير هم تماس گرفتم، ولی متاسفانه نتونستم ببينمش، همايششون هم ظاهرا زمانش مشخص نبود. تو اين سفر مسائل خيلی توپی پيش اومد. عجيبترينشون مواجه شدن با يک بيمار جنسی بود! مخم داشت سوت ميکشيد: "سعی داماد يک خانواده برای برقرای ارتباط جنسی با خواهرزنش"! عجيب نيست؟!؟!
زيارت چندتن از دوستان قديمی هم از لحظات بسيار لذت بخش سفرم بود. خاطرات زيبای گذشته مرور شد، در لحظه گم شدم، و نسيم پرواز، روح گرمازده ام رو نوازش کرد. يک لحظاتی آدم هرچقدر هم که قدرت داشه باشه بازم لازمه سرشو در مقابل قدرت پروردگار خم کنه...
حرم امام رضا هم رفتم، برای همهء دوستان و اطرافيانی که احساس کردم دوست دارن براشون دعا کنم، دعا کردم. خودم هم چند دقيقه ای باهاش خلوت کردم و نذاشتم زرق و برق طلاجات دوروبرش چشمامو کور کنه... خودم شدم و خودش شد!
نکتهء باورنکردنيه دیگه، سیستم اعصاب خورد کن یکی از دوستام تو مشهد بود! هر غلطی کردم نتوستم Xp روش نصب کنم! برام خيلی عجيب بود. تا حالا به اين مشکل برنخورده بودم!
خوشحالم که بازم برگشتم سر خونه زندگيم...
Sunday, February 09, 2003
من خيلی عجله دارم! الانم خيلی ديرم شده! دارم ميرم مسافرت!
سعی ميکنم از اونجا براتون بنويسم. بابای...
. . .
Saturday, February 08, 2003
از يک جلسهء نقد و بررسی ميام! نقد و بررسی بابک! دوست بسيار خوبی امروز بشدت منو نقد کرد و چه نقد جانانه ای! منو برد توی خودم، برد به دنيای فکر... فکر به خود! اوايل سعی کردم پاسخ بدم ولی کمی که پيش رفت ديدم وضعم خرابتر از اونيه که با دفاع درست بشه! پس ساکت شدم و گوش دادم! ازش ممنونم، راست ميگفت. خيلی رُک و پوست کنده حرفشو زد! خيلی خيلی حال ميکنم با شخصيتهای روراست! اگر ميومد مثلا ميونبُر ميزد و از طريقی منظورشو ميخواست بهم بفهمونه، هرگز ازش نميپذيرفتم! اما واقعا دمش گرم... خيلی لذت بردم. سريعا تفکر اشتباهمو اصلاح کردم.
من امسال خيلی خيلی کار دارم، اين نقّاد کمک زيادی کرد در پيشبرد کارام.
آدمی نيستم که تو قالب جا بگيرم، البته فقط در بعضی موارد. خيلی از موارد اصلا ارزش نداره که آدم استحکام خودشو بخاطرشون حفظ کنه و در مقابل مسائلی هستن که اصلا نميشه بهشون خللی وارد کرد! مثلا يکی شايد به لباس پوشيدن حساس باشه، ديگری به موسيقی و همينجور برو تا آخر... منم به نوشته هام حساسم! بخدا شعار نيست، شوخی هم نيست! چون الان اصلا حوصلهء شوخی کردن ندارم! وقتی وبلاگ زدم پی همه چيو به تنم ماليدم، البته منظورم از همه چيز "جبر حکومتی" نيست. چون فکر ميکنم مطالبی که مينويسم زياد حساسيت برانگيز نيست. بلکه منظورم جبر اجتماعيه! جامعهء افتضاح و بسته و غبارگرفتهء ايران هيچ وقت حاضر نيست حرفای جديد بشنوه، هميشه کسايی که ملی گرا بودن و سنت پرست مورد تشويق قرار گرفتن و در مقابل کسايی که حرف تازه يی زدن و از نو بودن صحبت کردن، تازيانهء اتهام غربزدگی و از خود بيخود شدگی نوازششون کرده!
امشب يک کم فکر کردم... به اينکه چگونه نوشتم و چگونه بايد نوشت. حرف دلمو هميشه زدم، بازم ميزنم... هيچ سبکی هم واسه وبلاگم تعيين نميکنم! نه باکلاس، نه تندرو، نه متعادل. يک موقعی روحياتم جوريه که بايد راديکال بنويسم، بعضی وقتا محافظه کار ميشم و بعضی وقتام ديوونه! کلی فکر کردم به اينکه سبک وبلاگم چيه، فهميدم "سبک بی سبکی" بهترين اسمه واسش! مسخرس نه؟! اما بهرحال مرامم اينه!
از دوستی که منو به فکر کردن واداشت ممنونم، هرچند نتيجهء نهايی شايد چندان باب ميل اون نباشه اما بهرحال نظراتش بی تاثير نبود.
انقلاب كرديم، شعار داديم و فرياد زديم كه آزادي ميخواهيم و استقلال و جمهوري! فرياد زديم كه بايد بروي، زيرا ويرانه ات جز با رفتن آباد نخواهد شد. به خيابانها ريختيم (هرچند همه ميگويند ما نبوديم) و فرياد زديم، به پادگانها ريختيم و اسلحه جمع كرديم، به فرودگاه رفتيم و باند مسدود كرديم كه چه شود خود نيز ندانستيم! هيجان و عطش انقلاب روح هر پير و جواني را تسخير كرده بود. مجسمه ها فرود آورديم از نفرت تفكر سلطنت!
و چه بسيار فرياد زدند كه برهم ريزيم تخت جمشيد را كه نماديست از شاه و مركزيست براي جشنهاي همايوني!
آري! بيرون ريختيم عقده هاي چند ده ساله و يا حتي چند صد ساله را... و آنگاه كه مفتخرانه بر سكوي پيروزي جاي گرفتيم موشكهاي عراق را نديديم كه زوزه كشان به سويمان آمد! و فرزندان عزيزتر از جانمان سپر موشكها كرديم تا مبادا بر سكوي افتخارات انقلابمان لطمه اي وارد شود. و رفتند عزيزاني كه امروز به گواه نهادهاي بين المللي موشهاي آزمايشگاههاي شيميايي صدامند!
و پايان نبرديم در هنگامه اي كه جهان در مقابل مقاومتمان سر تعظيم فرود آورد و سرسختانه فرياد زديم: ميجنگيم!
و به فرزندانمان نوشانديم با دست خود جام شوكران را... و چه آسان سر تعظيم فرود آورديم... چه آسان.
چشم پوشيديم از غنائم خليج فارس و گفتيم، مال مسلمان نميخوريم و ديديم كه خوردند مسلمانان با جرعه اي آب و يا شايد شراب...
و اكنون نا اميدانه به سرسختي و حميت خود تاسف ميخوريم!
Friday, February 07, 2003
قابل توجه هواداران مايكل: شما هم قبول داريد كه اين زده به سرش؟! واقعا آدم خاليبند، عقده اي و مسخره اي! در عين حال هنرمند خوبي هم هست!!
خودتون قضاوت كنيد، آخه آدم عاقل ميتونه حرفاي اينو با ور كنه؟!
سلام، بعد از دوروز! خدا بگم اين مخابراتو چيكارش كنه! بدون هيچ دليل و خبر قبلي همينجوري تلفناي محلمونو قطع كردن! الان تو شركتم، تو خونه يك مطلب نوشتم كه لازمه بذارمش اينجا... شب پابليشش ميكنم.
فرداشب هم دارم ميرم مسافرت! شايد از اونجا پابليش كنم. سفر خوبيه و اميدوارم يك كم خستگي جسميم كم بشه...
تا شب باباي ...
. . .
Wednesday, February 05, 2003
از وبلاگ سرزمين رويايی:
شناسايي
يكي از كارهايي كه هميشه زنها و مردها در حال انجام اون هستند شناساييه.مسلماً دو نفر براي ازدواج بايد يكديگر رو كاملاً بشناسند تا بتونند فردي رو كه مكمل روحي وجسمي اونهاست ، انتخاب كنند.ولي متاسفانه داستان تا همينجاش قشنگه ! چون افراد اين شناسايي رو نصفه انجام ميدن! 2 نفر همواره شروع به كاووش در اخلاقيات و روحيات هم ميكنند تا در انتخاب اشتباه نكنن اما هيچوقت آخرين مرحله و يكي از مهمترين مراحل شناسايي رو انجام نميدن! يعني شناسايي جسمي. عاملي كه افراد با افتخار! يه خط روش ميكشند و اون رو مهم نميدونند در حاليكه شايد اين مسئله از نظر زناشويي مهمترين عامل نباشه اما از نظر حساسيت هيچ عاملي مهمتر از اون نيست.اين عامل در ابتدا مثل يك نقطه مي مونه اما بعد از ازدواج در اثر عدم همخواني آنچنان بزرگ ميشه كه كم كم تمام جونتون رو ازتون ميگيره! شما چرا فكر نميكنين كه بعد از اينكه تمام آيتم هاي يك نفر رو براي ازدواج چك كرديد نبايد يه چك پوينت هم براي مسائل جنسي قرار بدين؟ واقعاً مثل اينكه بعضيهاتون اصلاً خوشتون مياد خودتون رو بدبخت كنين.مسائل جسمي برخلاف اسمش كاملاً به روحيات و اعصاب ارتباط داره و اگر كوچكترين اختلالي در اون بوجود بياد به سادگي و مثل خيلي از اطرافيانتون، شما رو بجنگهاي عصبي هدايت ميكنه. ولي خيليهاتون اصلاً بهش فكر نميكنين .اصلاً انگار نه انگار كه اين عامل جزء شناسايه.كاملاً رفتارتون مثل آدميه كه رفته هندونه بخره! اصلاً از توش خبر نداره.كلي تو سر هندونه ميزنه اما آخرش شانسش پنجاه ، پنجاست.خواهش ميكنم اين حماقت رو مرتكب نشين.خيلي از دخترها به محض اينكه عاشق ميشن همه چيز براشون تمومه! مغزشون قفل ميشه! خيلي از پسرها هم به محض ديدن يه دختر خوشگل ديگه عقلشون كار نميكنه. بالا خونه، تعطيل! چون دخترها عشق رو پاسخگوي همه چيز ميدونند و پسرها هم فكر ميكنند يه دختر خوشگل لذت جنسيه بيشتري بهشون ميده!! نميخواين از اين مسخره بازيهاتون دست بردارين؟ نميخواين يكم تصميم بگيرين منطقي تر باشين؟ شما بايد بدونين كه بعد از ازدواج 70% دخترها ميفهمند كه آقا پسر اصلاً بلد نيست عشق رو با حرارت پيوند بزنه.كم كم ميبينند فقط يه هوس فيزيكي داره مرد رو بسمت همسرش ميكشونه! از اون طرف پسره تا قبل از ازدواج فكر ميكرده ميتونه سنگ رو بتركونه! اما بعد از چند مدت كه بادش خوابيد كم كم موتورش مياد پايين و كم مياره! گروهي هم بعد از ازدواج با همون دختري كه بقول خودشون مثل هلو! مي مونه تازه ميفهمن كه با
چه مجسمه اي ازدواج كردن! دختر اجازه تخليه كامل روحي رو به پسر نميده چون طبعش سردتر از پسره است و در نتيجه پسر بسرعت به سمت ناسازگاري و مشكلات حاشيه اي هجوم ميبره! حتي خيليها اصلاً از اندام همسرشون خوششون نمياد ولي مجبورند تمام لذتي رو كه سالها سركوب كردند و انتظارش رو كشيدند با چيزي كه تمايلي بهش ندارند پاسخ بدهند.آينده روحي اين افراد هم كاملاً مشخصه. شما بايد اين شناسايي ها رو انجام بدين.شما اصلاً قدرت جنسي خودتون رو نميشناسين. شما به الان نگاه نكين.يايد بدونين كه اين مسائل اهميتش بعد از ازدواج نمود ميكنه.آقايون، بدونين كه حتي سردترين زن دنيا هم اگر گرفتار شوهري بشه كه نتونه پاسخگوي نياز جنسي اون باشه، هيچوقت شوهرش رو
نمي بخشه.
خانمها بدونين اگر اسباب نا رضايتي جسمي فراهم بشه شما بسرعت همسرتون رو از دست خواهيد داد.فقط كافيه براي اثبات اين مسئله بياد بيارين وقتي صحبت ساختن خانه هاي عفاف پيش اومد چه ولوله اي بين مردهاي متاهل! راه افتاد.همه نيششون تا بنا گوششون باز شد. اين مطلب پشتش حرفهاي زيادي نهفته كه من بهتره راجع به اونها سكوت كنم. ولي خانمها بدونين عقده هاي زيادي وجود داره و اتفاقات زيادي در حال اتفاقه كه شما ازش خبر ندارين. حالا اگر براتون مهم نيست به همين رويه گذشته ادامه بدين.من نميدونم شما تا كي قادر خواهيد بود با كسي كه هيچگونه جذابيت جسمي براي شما فراهم نمياره ،ميتونين آروم زندگي كنين؟ من انگشت شمار زن و مردهايي رو ديدم كه از نظر جنسي تطابق داشتن و مشكلات حاد هم تو زندگي داشتن اما بي نهايت زوجهاي هم فكر و هم فرهنگ ديدم كه بخاطر اين مسائل زندگي هم رو سياه كردن.يه سر برين دادگاه خانواده ببينين، بپرسيد كسي رو پيدا ميكنين كه تقارن جسمي خوب با همسرش داره و براي طلاق هم اومده؟ عامل خيلي از كدورتها اينه كه يكي از طرفين حس ميكنه كه جايگاه قبل رو نداره و اين باعث ميشه كه روي گفتار و حركاتش تاثير بذاره.اا 90% اين كدورتها با معاشقه نابود ميشه.چون حرارتي كه از معاشقه ايجاد ميشه همه چيز رو ذوب ميكنه و به فراموشي ميسپاره.اما دو نفر كه همخواني ندارن چطور اين شانس رو امتحان ميكنند؟ اونها اين شانس رو از دست ميدن كه مشكلات كوچك رو در نطفه خفه كنند و نتيجه هم كاملاً معلومه.شناسايي فيزيكي رو انجام بدين.اين خزعبلاتي هم كه اخلاقيون راه انداختن سالهاست كه رد شده.اونها هي بحث بچه گانه بي بند و باري رو وسط ميكشند و زر مفت ميزنند در حاليكه اين موارد اصلاً ربطي به هم نداره.حالا من نميدونم چه جوابي براي افرادي كه بخاطر اين قضيه بعد از ازدواج گرفتار فساد شدند دارند؟ آيا فساد اونها شامل اجتماع نميشه ؟ اونها حاضرند شما نابود بشين ولي خارج از مسير اونها حركت نكنين. اين يك جنايت بي كيفر در حق شماست. خودتون رو نابود نكنين. اين شناسايي حق شماست. بايد حتماً قبل از ازدواج از شريك آيندتون هم شناسايي روحي و هم شناسايي جسمي داشته باشيد تا بتونيد يگديگر رو كامل بشناسيد و گريبانگير مسائل بعد از ازدواج نشين…..
. . .
Tuesday, February 04, 2003
يكي از دوستان قديميم كه مطالب وبلاگ منو بطور كامل پيگيري ميكنه توي چندماه گذشته دچار مشكلات روحي و افسردگي شديدي شده بود، به همين خاطر هفتهء پيش رفت پيش يكي از مشهورترين روانشناسان تهران آقاي احمد.ح كه مطمئنا همتون ميشناسينش! مشكلاتشو گفته بود و منتظر بوده تا آقاي روانشناس يك راه پيش روش بذاره، روانشناس هم اينجوري گفته:
چرا مشكلاتتو ميريزي تو خودت، ياد بگير كه مشكلات و مسائل درونيتو به كسي بگو، حتي شده يكجوري بگو كه كسي نفهمه تويي!
دوست من با تعجب پرسيده چجوري مشكلاتمو بگم و در عين حال كسي نفهمه مشكلات منه!
روانشناس گفته ببين دوست عزيز تكنولژي دنياي امروز امكانيو تو اينترنت فراهم كرده كه من سعي ميكنم امروز برات كمي در موردش توضيح بدم. اين ابزار تكنولژي چيزيه بنام وبلاگ ........ !
چقدر كارا و برنامه هام جوره! اينجور زندگي كردن خيلي حال ميده.همه چيز رو برنامه ريزي و درست حسابي پيش بره. البته وسط اين برنامه ريزي و حساب كتاب دقيق، يك كار بي برنامه خيلي خيلي بيشتر به آدم حال ميده! امروز با وجود يك جلسهء خيلي مهم تو شركت، همينطور با وجود حجم كاري بسيار بالا تا ساعت 10.5 خوابيدم و گفتم گور باباي كار و جلسه و برنامه! بخدا خيلي بيشتر از روزايي حال داد كه مثلا زياد ميخوابم. يك بار سعي كنيد... تو يك لحظه بگيد بي خيال همه چيز! يك لحظه بگيد ميخوام خودم باشم و براي خودم! يك لحظه از همبستگيهاي اجتماعيتون دست بكشيد تا لذت خود بودن رو درك كنيد. خيليا زندگي ميكنند براي بقيه آدمها هيچ وقت لذت خدمت به خودشونو درك نميكنن...
سعي كنيد براي يكبار هم كه شده از فداكاري و ... دست برداريد و بگيد همه چيز فداي من!
Monday, February 03, 2003
اين چند روز به لطف هودر تغييرات زيادی تو تعداد خواننده هام ايجاد شد. خجالتم نداره، آمار ويزيتورهای من خيلی کمتر از امروز بود ولی الان خوب خيلی تغيير کرده. نامه هاييم که دريافت کردم از هر 3 تا يکيش انتقاد بود، از انتقاد متعادل و شيک گرفته تا حتی يکدونه انتقاد فحاشی!! يک نفر هم تو نظرات هودر يک چيزايی گفته بود که متاسفانه بخاطر اشکالی که تو سيستم هودر ايجاد شده، نتونستم کامل بخونم.
مخاطبم اولم اون دوستانين که خيلی لطف داشتن و شيک انتقاد کرده بودن و من خيلی حال کردم باهاشون...
مخاطب دومم اونايين که يک کم تند گفته بودن که بازم با اينکه خيلی براشون احترام قائلم اما بايد يه چيزی بهشون بگم. من وبلاگ مينويسم برای خودم، درسته که همه دوست دارن تعداد ويزيتوراشون زياد بشه (منم همينطور) اما من بيشتر عشقم واسه خودمه... اونايی که منو ميشناسن ميدونن که من 3 ساله هرروزه واسه خودم تو سررسيد يادداشت ميکنم، خيليام دوست داشتن اونو بخونن اما به هيچ کدومشون ندادم که بخونن. اما الان که اين تکنولژی اجازه داده، مينويسم برای خودم و اونايی که دوست دارن بخونن اين مطالبمو. ميدونم که خيليا بهتر از من مينويسن و منم ميخونمشون و کلی هم حال ميکنم. بخدا دوست دارم مطالبم خواننده زياد داشته باشه، اما بيشتر از اون دوست دارم واسه خودم بنويسم، دوست دارم اونجوری بنويسم که خودم برای خودم جای انتقاد نذارم. خيلی دوست دارم نظر همون دوستانو دوباره بدونم، با اينکه اغلب بعد از جواب من نظرشونو مستحکمتر تکرار کردن!
و مخاطب سومم دوستانی هستن که محبت کردن و خيلی نوکرشونيم دربست!
دوستانيم که از نداشتن سيستم نظرخواهی انتقاد کردن، خواهشا آستين بالا بزنن و اگه ميتونن کد html شو برام بفرستن، چون از اين يک قلم بی بهره موندم!
دوست دارم اين آخرين مطلبی باشه که در مورد خواننده ها مينويسم، و همينطور هم خواهد بود. چون از وبلاگايی که از خواننده هاشون ميگم بدم مياد!
. . .
Saturday, February 01, 2003
Friday, January 31, 2003
گزارش مراسم افتتاحيه بيست و يکمين جشنواره سينمايی فجر در تهران
امروز به لطف چند تن از دوستان دعوتنامهء مراسم افتتاحيه جشنواره فجر نصيبم شد! از ساعت 7 قرار بود مراسم شروع بشه. ساعت 6.5 خودمو رسوندم به محل برگزاری همايش، محل دائمی نمايشگاههای بين المللی تهران، سالن ميلاد.
ساعت 7 رفتيم توی سالن. حدودای ساعت 7.5 مراسم با قرائت قرآن شروع شد. مجری برنامه هم کسی نبود جز آقای اينانلو، مجری خوش صدای شبکهء جام جم که انصافا هم خيلی مسلط بود و مرتبا سوتيهای برگزارکنندگانو جمع و جور ميکرد. بعد از قرائت قرآن، عليرضا عصار يک آهنگ زيبا اجرا کرد که اختصاصا برای جشنواره تهيه شده بود. موضوعش هم سينمايی بود و حکايت ميکرد از روزای اوج بازيگری و بعد روزای زوال اون. از اينجور شروع شدن برنامه ميشد حدس زد که همه ميخوان انتقاد کنن. بعد از ترانهء "سينما"، مراسم تجليل از حميده خيرآبادی، داريوش مهرجويی، سعيد پورصميمی، مهرداد فخری (فيلمبردار) و منوچهر طيب (مستند ساز) برگزار شد. که البته جوايز هريک از اين افراد رو هم افراد معروفتر اهدا ميکردن که عبارت بودند از: بهرام بيضايی، ناصر تقوايی، محمدعلی کشاورز و عزت الله انتظامی. البته در ميان تقديرشدگان داريوش مهرجويی ظاهرا با بهانهء کسالت غايب بود.
پس از اهدای جوايز و تقدير از پيش کسوتان، دبير جشنوارهء فجر آقای محمدمهدی عسگرپور (که مديرعامل بنياد سينمايی فارابی هم هست) سخنرانی کرد و من چيز زيادی متوجه نشدم!! بعد از اون هم باز يک تقدير و تشکر کوچولوی ديگه و بعد دوباره عصار با ترانهء "مسلمانان" وارد صحنه شد! البته قبل از عليرضا عصار هم احمد مسجدجامعی 15 دقيقه ای حرف زد. من اصلا از مسجدجامعی خوشم نمياد، يک سخنرانی سرد و مسخره و نامربوط! حين سخنرانی مسجدجامعی با خودم فکر ميکردم که اگه الان مهاجرانی ميخواست اينجا حرف بزنه چيا ميگفت و اين چيا ميگه! خلاصه به اين ترتيب قسمت اول مراسم افتتاحيه تموم شد پس از نيم ساعت استراحت فيلم "مشيت الهی" به کارگردانی يک فلسطينی که متاسفانه اسمشم يادم نيست به نمايش گذاشته شد که البته من قبل از شروع فيلم اومدم بيرون.
در حاشيه:
- حضور چهره های مشهور در ميان جمعيت بسيار چشمگير بود و من از هر 5 نفر حداقل يک نفرو ميشناختم!
- نکته دوم سيستم صوتی بسيار افتضاح سالن ميلاد بود! اول مراسم حدود 40 ثانيه بلندگوها فقط جيغ کشيدن!! و ملت کم مونده بود کَر بشن.
- نکته خوش مزهء بعدی، ساندويچ کالباس و نوشابه ای بود که به همه دادن، ساندويچها همه از ساندويچی آيــدا تهيه شده بود.
- عزت الله انتظامی وقتی ازش دعوت شد برای اهدای تقديرنامهء پورصميمی بياد رو صحنه از مردم خواست به احترام پورصميمی بجای دست زدن سرپا بايستن! و همه هم ايستادن و برای آقای پورصميمی دست زدن!
- هنگام سخنرانی آقای مسجدجامعی (وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی) مردم مرتب دست ميزدن، يعنی زود تمومش کن و برو پی کارت!
- تو هفتهء گذشته در يک اقدام عجيب معاون سينمايی وزارت ارشاد عوض شد. يعنی آقای پزشک عزل و آقای حيدريان منصوب شده بود. اين مسئله برای هرکس که سخنرانی ميکرد مهم بود. بنحوی که حتی مسجدجامعی چند دقيقه ای از سخنرانيشو اختصاص داد به توجيه اين عزل و نصب!
- بهرام بيضايی، عزت الله انتظامی و محمدعلی کشاورز بشدت از فضای چند سال اخير سينمای ايران انتقاد کردن و ناصر تقوايی هم انتقاد شديدی کرد از سانسوری که نسبت به فيلمهای قديمی اعمال ميشه. ولی مسجدجامعی به هيچ يک از اين انتقادات در سخنرانيش پاسخ نداد. عزت الله انتظامی هم يک جملهء عجيب گفت: "بايد حمايت کرد از هنرمندانی که وقتی انقلاب شد، از مملکت خارج نشدند و زير بمباران به کار خود ادامه دادند!"
اين مراسم برای من که خيلی جالب بود، واقعا وضعيت سينمای ايران بعد از انقلاب خيلی بهتر شده. نميدونم چه فشارهايی به دست اندرکاران سينما مياد که اينقدر انتقاد ميکنن ولی ميدونم که حق هم دارن. از جسارت تک تک هنرمندای سينما لذت بردم، جلوی وزير بجای تملق و چاپلوسی هر کس يک تيکه ای مينداخت!
برای اطلاعات بيشتر ميتونيد به سايت بنياد سينمايی فارابی، بخش جشنواره ها مراجعه کنيد. تقريبا تمام امور جشنواره، هرساله بر عهدهء اين نهاد قدرتمند سينمايی ايرانه.
Thursday, January 30, 2003
چه دردسری داشتم ديروز! يادتونه از اون دختر فاميلمون براتون گفتم؟! امروز به من زنگ زد و خواست ترتيبی بدم که بتونه دوست پسر عزيزتر از جونشو زيارت کنه! منم گفتم باشه تو با طرف برو بيرون، به مامانت هم بگو با بابک بيرونم، من خودم يجوری مامانتو ميذارم سرکار!
خلاصه از ساعت 3 بعداز ظهر که ايشون با دوست پسرشون قرار داشتن تا ساعت 7.5 که رسيد خونه، مامانش 5 بار به من زنگ زد!! يکبار گفتم تو سينماييم رفته دستشويی! يکبار گفتم رفته بوفه خريد! يکبار الو الو کردم و مثلا صداشو نشنيدم!! خلاصه فيلمی بازی کردم ! عجب دوره زمونه يی شده بخدا!
مورد بعد اينکه امشب يک جايی دعوتم صفـــــا! گزارش کاملشو سعی ميکنم فردا بنويسم. مطمئنا خيلی حال خواهيد کرد.
راستی، راستی... تا يادم نرفته بگم که اين فيلم
"کلاه قرمزی و سروناز" رو از دست نديد که نصف عمرتون برفناست!! فوق العاده شاهکاره. من که خيلی حال کردم. مخصوصا اگه بچه داريد تو خونتون تا 7-8 سال حتما ببريدش تا اين فيلمو ببينه، خيلی آموزندس. قويترين مفاهيم احساسيو راحت بخورد بچه ها ميده...
آريل شارون در انتخابات اسرائيل پيروز شد!
مطمئنا خبری خوشحال کننده تر از اين برای جنگ پرستان عالم وجود نميداشت! مردکی از قبيلهء زور و ستم، قاتلی از دهکدهء هيتلر! خون آشامی مخل آسايش جهانی، همچون صدام! و آدمکشی بی رحم همچون بن لادن مجددا بر کرسی قدرت در اسرائيل تکيه زد! فردی که با تسلط بر اقتصاد جهانی چکمه پولادين خود را بر کوخهای خاک اندود مظلومين فرود آورد! و آنچه امروز مفقود است، و يا شايد ميان اين همه صدا به گوش نميرسد، فرياد دادگاه محاکمه جنايتکاران جنگيست!
به اين ترتيب با خوشبينانه ترين ديدها نيز نميتوان سايهء وحشت و مرگ را بر خاورميانه ناديده گرفت!
. . .
Wednesday, January 29, 2003
اين آقای الويری يادتونه که مدتی شهردار تهران بود؟ من ازش خيلی خوشم ميومد! چون در يک مورد از ابتدای انقلاب ايران تا امروز من جسارتی مشابه جسارت ايشونو نديدم!
از اول انقلاب همه داد زدن که هرچی سرمايه داره دزده و غارتگر بيت المال! ميگفتن هر کی پولداره نون فقيرها رو خورده! و به اين ترتيب اولا سرمايه دارها شروع کردن يا از ايران رفتن و يا مخفی کردن سرمايشون! مثلا تو صفحه حوادث يک روزنامه يی نوشته بود که دزد رفته خونهء يک نفر و 300 ميليون تومان دلار و سکه دزديده! ميدونيد 300 ميليون پول نقد يعنی چی؟! يعنی يک کارگاه کوچيک با حداقل ايجاد اشتغال برای 10 نفر! اون وقت اين آقا از ترس اتهام و ماليات و ... مجبور شده پولشو بصورت راکد و يا سکه و دلار تو خونه قايم کنه!
دوما اين شعار مقابله با سرمايه داری باعث شد تا فقرا با جسارت تمام به مقابله با سرمايه دارها بپردازن! يعنی تحقير سرمايه دار شروع شد! و خوب ميدونيم که تحقير سرمايه دار در يک مملکت مساويه با رکود اقتصادی!
اين آقای الويری تنها مسئولی بود که در دوران مسئوليتش در يک سخنرانی وقتی اونو به سرمايه دار بودن متهم کردن، گفت: من درحاليکه احترام بسيار ويژه ای برای قشر سرمايه دار قائلم، اما سرمايه دار نيستم، ولی دوست دارم سرمايه دار باشم!
خوب اين خيلی جملهء بزرگی بود (کاری به راست يا دروغش ندارم) تو جامعه ای که سرمايه دار بودن مساويه با دزد بودن! و ميدونم که تنها مقامی بود تو جمهوری اسلامی که به حمايت از سرمايه داران برخواست و البته ديديم که جوابشم گرفت با زندان و جريمهء نقدی و انفصال و...
Tuesday, January 28, 2003
هنوز دقيق نميدونم که دليل آزاد کردن آقای منتظری چيه. متاسفانه ايشون آدم بسيار ساده لوحيه! و فقط با استفاده از قدرت مرجعيتش هر حرفی دلش ميخوادو ميزنه. کسی هم البته جرات نداره چيزی بهش بگه، چون آقای خمينی اول انقلاب گفت: مرجع کُشی راه نندازيد.
اين آقای منتظری تا وقتی که جانشين آقای خمينی بود، نظام ايرانو دمکرات ترين نظامها ميدونست و دقيقا از فردای برکناريش داد سخن گشود که هوار، دمکراسی را کشتند!
بهتره يادمون نره که از اصلی ترين تئوريسين های ولايت فقيه همين آقای منتظری بود و حالا چون از جانشينی آقای خمينی محرومش کردن اينجوری منتقد شده! البته من معتقدم که هر آدمی هرجايی نظرشو عوض کنه قابل احترامه و نبايد بگيم چرا نظرشو عوض کرد. اما اين آقای منتظری تا وقتی قائم مقام بود اصلا انتقاد نميکرد و بعدش تازه منتقد شد!
با اين حال بنظر من اگه آقای منتظری واقعا حرفايی که ميزنرو قبول داره و بخاطر جاموندن از قافلهء قدرت بر زبون نمياره، شخصيت محترم و بزرگيه؛ خدا داند...
عجب روزگاری شده! امروز فهميدم که فاصلهء اجتماعی تو ايران خيلی عميق تر و وخيم تر از فاصله اقتصاديه! فاصله اقتصادی حداقل تو يک خانواده وجود نداره، اما فاصله اجتماعی دقيقا تو خونواده ها بوجود اومده! بين خانواده و فرزندان! بذاريد کل ماجرا رو براتون بگم:
من تو فاميل محرم اسرارم! هرکی جايی گير ميکنه، نه برای مشورت بلکه فقط برای درددل، با من صحبت ميکنه. و خداييشم دهنم تو اين موارد کاملا بستس! اگه بخوام دهنمو باز کنم و هرچی ميدونمو بگم مطمئنا چيزی از خانواده چند هزار نفری ما باقی نخواهد موند!! امروز صبح دختر يکی از بستگانم که اتفاقا خيلی هم با من درددل ميکنه بهم زنگ زد و شروع کرد به گريه! 20 دقيقه فقط گريه کرد! ديدم وضع روحيش زياد جالب نيست گفتم بهتره حرف نزنم و بذارم فقط اون حرف بزنه! دلش خيلی پُر بود طفلک! فکر نکنيد از بقال سر کوچه يا از دوست پسرش شاکی بود! نه، شکايت اون از مادر و پدرش بود! مادر و پدری که مثل خيلی از مادر و پدرای ايرانی از روی عشق و محبت بچه هاشونو دونه دونه آتيش ميزنن! نميدونم آخه آزاد بودن يک جوون، صحبت کردن با يک پسر يا دختر ديگه، ارتباط داشتن با مردم اجتماع چه بار منفی برای اون خونواده محسوب ميشه؟! آخه مگه اين بچهء تو نيست؟ مگه تو تربيتش نکردی؟! مگه ادعات نميشه که تربيت تو درسته و مشکل نداره؟! پس چرا به محصول تربيتی خودت اطمينان نداری؟! چرا چارچشمی هواشو داری؟! چرا چشم و گوش بسته بودن دخترو مصداق پاک بودنش ميدونيد؟! ميخواد بره مهمونی، خوب بره... دلش پيش مادر و پدرشه! وقتی قدرت و انرژی عشق به پدر و مادر تو وجودش باشه هيچ پسری نميتونه از اون دختر سوءاستفاده کنه. يک نگاهی به ازدواجای قديم بندازيد! صبح پسره اومده خواستگاری و دختر و پسر برای اولين بار همديگرو ديدن، فرداشب هم مراسم عقدکنون برگزار ميشه!! خوب درگيريهای خانوادگی امروز يکی از نتايج افتضاح اين شکل خواستگاريه ديگه! وقتی دختر و پسر 2 سال 3 سال باهم باشن و قشنگ خلق و خوی همديگه اومده دستشون ديگه نه عطش عشق و نه عطش شهوت باعث نميشه که اونا از روی اجبار تصميم گيری کنن! همه کارشونو با هم کردن، عشقشونو به هم عرضه کردن و حالا فقط و فقط برای "ما" شدن به ازدواج فکر ميکنن! نه برای کنجکاوی و شهوت و عشق و از اين چيزا!
توروخدا يک کم بذاريد چشم و گوش بچتون باز بشه، نذاريد فردا تو خونهء خودش همسرشم بدبخت کنه بخاطر ندونم کاريه امروز شما!
نذاريد دخترتون برای فرار از شما به هر کس و ناکسی مراجعه کنه! فرض کنين من اهل سوءاستفاده باشم و هزار ندونم کاری کنم و اين دختره بدبختو بيچاره ترش کنم! اون وقت خيالتون راحت ميشه؟!
يک کم چشماتونو باز کنين! بچتون خودش چشم داره! بخدا عقل هم داره! بذاريد خودش برای موقعيتهای خودش تصميم بگيره...
. . .
آدم وقتی دوروز از خونش دور باشه تازه قدر خونه زندگيشو ميدونه ها! تو اين دوروز وبلاگو هم ول کرده بودم به امون خدا! البته سروش بدقول (حالا بعدا ميگم چرا بدقول) لحظه به لحظه گزارش ميداد!
ديروز يک مسئلهء خيلی جالب پيش اومد. يکی از همکارام که اتفاقا از تحصيلات بسيار بسيار بالايی برخورداره و مورد احترام همس اما يک کمی پَخمَس اومد پيشم و گفت آقای ...... ميگن شما خيلی کامپيوتر حاليته!! (البته از ديد اون!) و بعد از 2 ساعت زبون بازی فهميدم دردش چيه! ايشون دربه در دنبال فيلم پُرنو ميگشت!! و فکر کرده بود شايد من داشته باشم! خلاصه خيلی برام جالب بود که يک کارشناس حرفه ای و تحصيل کرده دنباله اينجور فيلماس! ايشون حدود 30 سالشه و مجرد و همونطور که گفتم يک مقدار هم پخمه تشريف دارن! اون وقت هر گردن کلفتی از راه ميرسه ميگه ما به آقای فلانی (همون پسره) افتخار ميکنيم!! آخه اينم افتخار داره؟!
يک دردسر ديگه يی هم که داشتم اين بود که بايد به يک آقای 58 ساله که حتی الفبای انگليسی هم بلد نبود، ويندوز ياد ميدادم!! خداييش پدرم در اومد تا copy و paste ياد گرفت! خدا نصيب نکنه!
و يک چيز بد! بچه های دانشگاه 2 تا از نمره هامو بهم گفتن! خوب نبود :(
امروز يک تلفن خيلی خوب هم داشتم... همينجور هوس کردم به يک دوست قديمی زنگ بزنم و در کمتر از 2 دقيقه تصميم خودمو عملی کردم! برای همين خودم هم سوپرايز شدم!
يادتونه گفتم يک خواننده اومده که 30 درصد مردم آمريکا ميگن مايکل جکسون آيندس؟
ديروز بالاخره چشمم به جمال ايشون روشن شد، Justin timberlake. بنظر من که عمرا به گرد پای مايکل هم نميرسه. فقط فيگورای قديميه مايکلو ميگيره و سعی ميکنه تو رقص ادای اونو دربياره. البته با اين تفاوت که حرکات مايکل طبيعی بود و حرکات آقا جاستين، کامپيوتريه! تمام ويديوهايی که ازش نشون ميیدن با کامپيوتر روشون کار شده و کمتر حرکات طبيعی داره!
مردم آمريکا هم سليقشونو از دست دادن! البته من از مايکل زياد خوشم نمياد اما بهرحال هنرشو که نميشه منکر شد.
. . .
Sunday, January 26, 2003
از فردا بعد از 2 هفته مرخصی امتحانات، دوباره بايد برم سرکار. کارو دوست دارم اما محيطای اداری ايران و سيستم بوروکراسی اون واقعا خسته کنندس. تنها دستوری که به مغزم دادم اينه که کوچکترين ارزشی برای شرکت قائل نشم و کمترين تاثيری هم از محيط کار نگيرم.
هفتهء ديگه نامزديه يکی از دوستامه! داشت ماجرای خواستگاريشو تعريف ميکرد و صحبتاشو با نامزدش. گفت دختره از من خواست مشروب نخورم، منم ازش خواستم تو مهمونيا اونجور لباس بپوشه که من صلاح ميدونم؛ هردومون موافقت کرديم!
عجب آدمايی پيدا ميشن! خوب وقتی دختره خودش مايل به پوشيدن يک لباسه چرا الکی بيايم بزور لباس ديگه يی تنش کنيم؟! يعنی اولين برخورد اين دوتا شرط و شروطی شده! يعنی عملا پسره تهديد کرده گفته اگه تو مهمونی لباس سکسی بپوشی منم ميتونم مشروب بخورم! بابا مگه لباس آزاد پوشيدن زنتو ازت ميگيره؟! مگه با محدوديت و فشار ميتونی زنتو مجبور کنی که چی بپوشه و چی نپوشه؟! چيکار بکنه و چيکار نکنه؟! ميخوای ده سال ديگه همينو بزنه تو سرتو بگه: "تو از اول حسود بودی"؟!
ميخوای لباس به اصطلاح پوشيده تنش کنی تا در عوض برای ارضای خودش روحشو برای هرکس دلش خواست لُخت کنه؟!
متاسفانه از اين شرط و شروطها تو خواستگاريهای ايرانی خيلی رسمه و عجب رسم مضخرفی هم هست!
. . .